اگرچه وجود تمركز در برنامه ريزيهاي فرهنگي امري ضروري است اما اين بدان معني نيست كه كلية اماكن فرهنگي در شهرهاي بزرگ و پايتخت متمركز شده و تصميمات اساسي در چنين اماكني اتخاذ ميگردد.
در شهرها و روستاهاي دورافتاده و فقير كشور، ناآگاهي مردم باعث زوال اشكال گوناگون فرهنگي به استثناي مراسم مذهبي شده است. از اين رو يكي از اصليترين اهداف وزارت فرهنگ مصر تلاش در جهت ساماندهي فرهنگ كشور نه تنها در شهرهاي بزرگ بلكه در نقاط دور افتاده و روستاهاي كشور ميباشد.
در جهت نيل به اين هدف، بخش فرهنگ مردمي تحت نظارت وزارت فرهنگ كشور مصر داير گرديد. هدف از ايجاد چنين بخش فرهنگي، طرحريزي برنامه هايي جهت تأسيس مراكز فرهنگي در ايالات مختلف كشور ميباشد.
تأسيس كانونها و مراكز فرهنگي عامل مهمي در جهت انتقال فرهنگ از شهر قاهره به ساير شهرهاي كشور و به ويژه شهرهاي دورافتاده در ضمن ابقاي فرهنگهاي محلي ميباشد.
كشور مصر كه از آن تحت عنوان مهد تمدن نام برده مي شود نقش مهمي در خلق، انتقال و گسترش حيات فرهنگي جهان داشته و به عنوان موزهاي گسترده از تمدنهاي جهان محسوب ميگردد.
ميبايست گفت كه در اين كره خاكي هيچ يك از كشورهاي جهان به اندازة كشور مصر داراي چنين آثار باستاني نميباشند (قدمت برخي از اين آثار به 4 تا 5 هزار سال بالغ ميگردد).
به دليل وجود تمدن چندين هزار ساله كشور و ارزش و اهميت آن؛ فعاليتهاي دولتي جهت حفظ، نگهداري و مراقبت از اين آثار تقريباً از اوايل دهة 1990 تحت نظارت وزارت فرهنگ كشور آغاز گرديده است.
مسؤوليت مراقبت از آثار باستاني كشور از طريق وزارت فرهنگ به عهده دايرة حفظ آثار باستاني اين وزارت نهاده شده است.
دايرة حفظ آثار عتيقه و تاريخي كشور از مركز اسناد مصر باستان، بنياد مالي پروژه هاي آثار باستاني، موزه ها (موزه آثار باستاني) و مركز تمثالهاي تاريخي متشكل شده است.
وزارت فرهنگ كشور مصر به منظور حفاظت و نگهداري هر چه بهتر از آثار تاريخي و باستاني كشور به انعقاد قراردادهايي با كشورهاي جهان از جمله كشورهاي فرانسه و لهستان در زمينه بازسازي اماكن و مراكز تاريخي باستاني و مراكز اسلامي قاهره و تبديل برخي از آنها به مراكز فرهنگي مبادرت نموده است.
از جمله اقدامات مهم دولت مصر در زمينة آموزش فرهنگي مي توان به تشكيل خانه هاي فرهنگ در سراسر كشور اشاره نمود.
در اغلب مناطق كشور حتي در دورافتادهترين و عقبافتادهترين نقاط، اين مراكز فرهنگي حتي به صورت چادر و كاروان داير گرديده است.
از جمله امكانات عمده اين مراكز در شهرها مي توان به سالنهاي سخنراني، نمايشگاههاي مختلف كتاب و اشياء تاريخي اشاره نمود. از جمله ديگر مراكز فرهنگي كشور مي توان به مراكز فرهنگي كودكان اشاره نمود كه مراكزي تحقيقاتي بوده و در ارتباط مستقيم با وزارت خانه هاي آموزش و پرورش و جوانان به فعاليت ميپردازند.
لازم به ذكر است كه اين مراكز فرهنگي در اكثر مناطق روستايي، شهري، و حتي مناطق دورافتاده كشور برپا شده اند.
از جمله وظايف اين مراكز مي توان به توزيع كتابهاي كودكان، ترويج فرهنگ كتابخواني و مطالعه در ميان كودكان به ويژه در زمينه فرهنگ و هنر و احداث سينما و تئاترهاي خصوصي براي كودكان مصري اشاره نمود.
از جمله ديگر مراكز مهم آموزش فرهنگي در كشور مصر مي توان به مراكز فرهنگي روستايي اشاره نمود كه به منظور ارائه آموزشهاي فرهنگي به روستائيان كشور، اقدام به تربيت مربياني مي نمايند تا اين مربيان از آموزشهاي فرهنگي لازم براي مناطق روستايي كشور برخوردار گردند.
لازم به ذكر است كه از مربيان چنين دورههايي پس از گذراندن دورههاي خاص آموزشي امتحاناتي به عمل ميآيد كه از ميان مربيان شركت كننده در امتحانات تعداد معدودي از آنان جهت تأسيس مراكز تحقيقاتي روستايي مأمور ميگردند.
از جملة ديگر مراكز آموزش فرهنگي، آكادميهاي فرهنگ ميباشد كه نه تنها به تربيت افراد متخصّص در زمينه هاي گوناگون هنري و فرهنگي ميپردازند بلكه به برگزاري كنسرتهاي مختلف موسيقي و اجراي رقصهاي مختلف نظير باله نيز اقدام مي نمايند.
از جمله مراكز آكادمي فرهنگ مي توان به انستيتو عالي سينما (نمايش فيلمهاي توليدي دانشجويان)، انستيتو عالي باله (با دورههاي مقدماتي، ابتدايي، دبيرستان و دانشگاهي در زمينه آموزش رقص باله)، انستيتو عالي موسيقي عربي (آموزش موسيقي كلاسيك و انجام تحقيقات بر روي موسيقي سنتي)، آكادمي هنر (كانون انستيتوهاي عالي قاهره) و انستيتو عالي موسيقي كنسرواتور (با دورههاي مقدماتي، دبيرستان و دورة عالي) اشاره نمود.
هنر تئاتر در كشورهاي در حال توسعه و همچنين كشور مصر پرهزينه و غيراقتصادي بوده و از اينرو مي بايستي كاملاً تحت نظارت دولت باشد.
از جمله اقداماتي كه دولت مصر در زمينة صنعت موسيقي كشور به عمل آورده اجراي رايگان برخي از كنسرتهاي موسيقي و نمايشهاي تئاتر در كشور ميباشد. در كشور مصر غالباً نمايش سه نوع تئاتر مرسوم ميباشد كه از آن جمله مي توان به ملودرام، كمدي و درامهاي شاعرانه اشاره نمود.
پس از انقلاب سال 1952 تئاترهاي مردمي كشور مصر، بطور رسمي آغاز به فعاليت نمود.
از جمله تئاترهايي كه توسط انجمن موسيقي و تئاتر قاهره اداره ميگردند مي توان به تئاترهاي، الجمهوريه، تئاتر بالون، تئاتر عروسكي، تئاتر 26 ژوئيه، تئاتر شناور نيل و تئاتر محمد فريد اشاره نمود.
لازم به ذكر است كه مجموع ظرفيت اين سالنهاي تئاتر، طبق آخرين آمار 8464 نفر ميباشد.
بخش خصوصي تئاتر كشور از 2 سالن تئاتر در شهر قاهره و 9 سالن تئاتر در شهر اسكندريه برخوردار ميباشد كه ظرفيت كل اين دو 5523 نفر ميباشد.
لازم به ذكر است كه بخش خصوصي تئاتر كشور اقدام به راه اندازي 9 سالن تئاتر ديگر (در نقاط ايالتي) نموده است.
فولكلور مصري يكي از اصليترين بخشهاي فرهنگي ميباشد كه در كشور مصر توجه زيادي به آن معطوف گرديده است.
يكي از مهمترين اهداف پرداختن به فولكلور مصري مبارزه با مسأله بيگانگي فرهنگي كشور نسبت به سنتها و الگوهاي فرهنگي بومي كشور ميباشد. در كشور مصر، وزارت فرهنگ از طريق حمايت دولت به تنظيم و بررسي سنتها و الگوهاي فرهنگي پويا و فعال مصري ميپردازد.
شوراي عالي هنر، ادبيات و علوم اجتماعي كشور نيز اقدام به تشكيل كميسيون ويژهاي جهت مطالعه و بررسي در زمينة فولكلور مصري و برقراري ارتباط ميان هنرمندان فولكلور با انسان شناسان نموده است.
از جمله حمايتهايي كه از جانب دولت در رابطه با فولكلور مصري صورت گرفته مي توان به اعطاي جوايز ساليانه به فولكلوريستها و انسان شناسان مصري اشاره نمود.
يكي ديگر از وظايف وزارت فرهنگ كشور مصر، احياء نمايشهاي رقص فولكلور كشور ميباشد كه در اين راستا وزارت مذكور اقدام به تأسيس 2 مركز رقص فولكلور يعني مركز رقص ردا و مركز ملّي رقص فولكلور نموده است.
لازم به ذكر است كه اين 2 مركز رقص علاوه بر برگزاري نمايشهاي متعدد رقص در كشور و انجام تحقيقات قومشناسي به مطالعه و بررسي ميراث فولكلور مصري نيز ميپردازند.
با وجود ورود رقصهاي متنوع و مدرن به كشور مصر، هيچ يك از اين رقصها نتوانستهاند جايگاه رقصهاي اصيل مصري را در ميان مردم از ميان ببرند.
لازم به ذكر است كه مراكز رقص ردا و فولكلور ملي جهت ارائه نمايشهاي رقص ملّي به اغلب كشورهاي جهان مسافرت مي نمايند.
اصليترين سياست فرهنگي كشور مصر در حوزه هنر، تشويق و تأسيس اماكني جهت انجام فعاليتهاي هنري و عدم وابستگي هنرمندان كشور به دولت ميباشد.
عدم وابستگي هنرمندان كشور به دولت به معناي عدم كنترل هنرمندان از سوي دولت و تنها برخورداري از حمايتهاي مالي و معنوي دولت ميباشد.
وزارت فرهنگ كشور هر ساله نمايشگاهي عمومي از آثار هنرهاي تجسمي داير نموده و مبالغ هنگفتي صرف خريد آثار نمايشي نفيس مي نمايد.
دايرة هنرهاي زيباي كشور مسؤول ترويج و ارائه هنرها ميباشد. هدف اصلي دايرة مذكور برپايي نمايشگاههاي مختلف هنري و كمك به اشاعه هنرهاي پوياي كشور از طريق احداث استوديوهاي مختلف هنري و انجام تحقيقاتي در اين خصوص ميباشد.
لازم به ذكر است در حدود 50 استوديوي هنري متعلق به وزارت فرهنگ در اختيار هنرمندان مصري قرار گرفته كه هر ساله تحت نظارت و مديريت دايرة هنرهاي زيباي كشور، به برپايي نمايشگاههاي بزرگ هنري در شهر قاهره اقدام مي نمايند.
در اواخر سال 1955، اركستر سمفوني قاهره تأسيس گرديد.
انجام پروژه اين اركستر به كشور اتريش سپرده شده بود. پس از شروع فعاليت رسمي در سال 1958 اين اركستر از سازمان راديو و تلويزيون مصر به سازمان موسيقي و تئاتر منتقل گرديده و به عنوان شاخهاي كاملاً حرفه اي به فعاليت خود ادامه داد.
از جمله سياستهاي فرهنگي دولت مصر در قبال اركستر سمفوني مي توان به تربيت و آموزش موسيقيدانان حرفه اي مصري و تربيت تعداد هر چه بيشتر هنرمندان بومي تا اشباع اركستر سمفوني كشور از موسيقيدانان مصري اشاره نمود. علاوه بر اركستر سمفوني، اركستر مجلسي نيز در كشور به فعاليت ميپردازد. لازم به ذكر است كه اركستر سمفوني كشور مصر به ساير كشورهاي جهان سفر نموده و به اجراي برنامه ميپردازند و اين در حالي است كه از كشورهاي مختلف جهان نيز جهت اجراي برنامه به كشور مصر سفر ميكنند.
از جمله اهداف كلي دولت مصر در زمينة موسيقي و به ويژه اركستر سمفوني مي توان به تشويق و ترغيب هر چه بيشتر مردم در گرايش به زمينه هاي مختلفي از موسيقي سنتي و مدرن اشاره نمود.
از جمله فعاليتهاي صورت گرفتة ديگر در زمينة موسيقي كشور، مي توان به احداث ايستگاه راديويي جهت پخش آهنگهاي غربي (كلاسيك غربي)، جاز و پاپ اشاره نمود.
كانون اپراي قاهره در سال 1967 با ارائه آثار مختلفي از موسيقي اُپرا (آواز اُپرا) شروع به فعاليت نمود.
از جملة برنامه هاي اجرا شده توسط اين مركز مي توان به اُپراهايي نظير (اُپراي مادام باسترفلاي) و (اُپراي لابوهم) با همكاري اركستر سمفوني قاهره اشاره نمود.
لازم به ذكر است كه اُپراهاي خارجي، جهت اجراي برنامه به كشور مصر مسافرت مي نمايند.
از جمله معروفترين اُپراهاي خارجي كه تقريباً از دهه 1900 تا به حال به طور منظم در كشور مصر به اجراي برنامه پرداختهاند مي توان به اُپراي ملّي كشور ايتاليا اشاره نمود.
موزه هاي كشور مصر (موزة آثار باستاني مصر، موزه آثار دوره قبطي (مسيحيت)، موزه آثار دوره اسلامي و موزه آثار باستاني دورة هلنستي) در واقع نمايانگر 4 تمدن موجود اين كشور در اطراف رودخانة نيل ميباشند.
موزه ها در كشور مصر به منزله ابزار فرهنگي غني بوده كه به صورت دائمي مورد بازديد دانشآموزان، دانشجويان، معلمان و اساتيد كشور قرار ميگيرند.
از جمله فعاليتهاي مهم دولت علاوه بر احداث و راه اندازي موزه هاي جديد در كشور مي توان به ادغام موزه هاي آثار باستاني و مدرن مصر در سال 1959 اشاره نمود.
وزارت فرهنگ مصر مديريت و اداره دو دسته از موزه هاي كشور يعني موزه هاي هنر و موزه هاي تاريخي و آثار باستاني را بر عهده دارد.
لازم به ذكر است كه موزه هاي مربوط به آثار عتيقه مستقيماً تحت نظارت و سرپرستي دايرة آثار عتيقه كشور مصر اداره ميگردند.
از جمله موزه هاي كشور مصر در زمينة هنرهاي زيبا مي توان به موزه هاي مختار (70 مجسمه از آثار محمد مختار)، محمدتقي (آثار نقاشي، نقاش مشهور مصري (محمدتقي) متعلق به دوران اهرام ثلاثه مصر)، هنر مدرن (آثار هنري 70 سال گذشته كشور مصر) و موزة دكتر محمد محمود (آثار نقاشي سدة 19 و آثار امپرسيونيستي) اشاره نمود.
دو موزه جزيرا (آثار شيشهگري، كارهاي فلزي، سراميك، نساجي دوره اسلامي و آثار نقاشان برجسته اروپايي) و موزة تمدن مصري (تكامل تمدن مصري از دوره باستان تا عصر حاضر) در واقع از جملة موزه هاي تمدن كشور مصر محسوب ميگردند.

ماجرا چنين آغاز مي شود كه توتموز اول از ملكه بزرگ دربارش چهار فرزند داشت. همه آنها به جز شاهزاده خانم خردسال،حاچپسوت،در كودكي مردند.توتموز پسري هم از يكي از همسران ديگرش داشت، در مصر باستان برادران و خواهران خانواده سلطنتي نيز بنا بر سنت با يكديگر ازدواج مي كردند. شايد بتوان گفت كه ازدواج با محارم تخت و تاج را در ميان خانواده شاهي نگه مي داشت و پاكي و خلوص دودمان سلطنتي را تضمين مي كرد.اما حاچپسوت برادر تني نداشت وهمين امر براي او بهترين پيشامدها را در پي داشت.وقتي توتموز اول پايان زندگيش را نزديك ديد حاچپسوت را به ازدواج برادر ناتني او، پسري كه از همسر ديگرش داشت در آورد.پس از مرگ توتموز اين مرد با نام توتموز دوم، فرعون مصر و حاچپسوت، ملكه مصر شد.

(ملكه حاچپسوت)
حاچپسوت وشوهرش صاحب دو دختر شدند.توتموز دوم علاوه بر آن هم پسري از يكي از زنان حرمش داشت.وقتي اين پسر نه ساله بود پزشكان دربار به توتموزدوم گفتند كه چيز زيادي به پايان عمرش باقي نمانده است. براي اينكه خاندان شاهي بار ديگر بدون وليعهد نماند، توتموز دختر بزرگش را به ازدواج پسرش در آورد. بعد از مرگ توتموز دوم اين پسر بچه به عنوان توتموز سوم بر تخت نشست و همسر خردسالش ملكه بزرگ مصر شد. حاچپسوت اكنون مي بايست نقس ملكه مادر را باز مي كند، او در تمام مراسم رسمي فروتنانه پشت سر فرعون خردسال گام بر مي داشت،اما در تمام اين مدت ظاهرأ زمام امور را درپنجه هاي خود مي فشرد.
اما حكومت بر مصر زير نام توتموز سوم خردسال حاچپسوت را راضي نمي كرد.بنابراين احتمالأ يك روز حاچپسوت خود را همچون پادشاهان قديم با مقدسترين جامه و علامتهاي رسمي فرعون آراست، و در حالي كه ريش مصنوعي چهار گوشي به چانه خود چسبانده بود، بر تخت سلطنت نشست وخود را فرعون مصر اعلام كرد.حاچپسوت نخستين زني بود كه با يك كودتاي بدون خونريزي به فرمانروايي دره نيل رسيد.
حاچپسوت هماندم كه سلطنت را به چنگ آورد، دستور داد توتموز سوم را به صحن وسيع وتاريك داخل معبد آمون تبعيد كنند.آنگاه حاچپسوت كاهن بزرگ و وفادار آمون را به مقام صدراعظمي نشاند و به كمك او بازسازي معابد مصر را آغاز كرد.معابد مصر در دوران فرمانروايي طولاني هيكسوس ها به طرز غم انگيزي رو به خرابي رفته بود.
در اين ميان حاچپسوت كار ساختمان دير البحري،معبد ويژه پس از مرگ خودش را را هم در تبس آغاز كرده بود. معبد او توسط سر معمارش سنموت طرح ريزي و ساخته شد،سنموت تنها مردي بود كه حاچپسوت در تمام عمر دوستش مي داشت.سنموت در زماني كه بر كار ساخنمان ديرالبحري نظارت مي كرد دستور داد كه يك آرامگاه مخفي هم براي خودش در زير محراب داخلي معبد حاچپسوت بسازند.
(ديرالبحري نيايش گاهي براي مردگان كه به فرمان ملكه حاچپسوت در دامنه ارتفاعات غربي مقابل شهر تبس ساخته شد)
حاچپسوت بيست و يك سال با كارداني بر مصر حكومت كرد. سلطنت او به رغم خصومتها و توطئه هايي كه در پشت پرده جريان داشت،حد فاصلي بود ميان مصر قديم محصور در دره نيل كه در صلح و صفا با همسايگانش دادوستد مي كرد، و مصر جديد كه رفته رفته به امپراطوري جنگ طلب و سلطه گر با ثروتي فوق تصور مبدل مي گشت.
زندگي حاچپسوت به طرز ناگهاني و اسرار آميز به پايان رسيد. توتموز هنگامي كه از نو به سلطنت رسيد.سي و يك ساله بود.خواه حاچپسوت را او به قتل رسانده باشد يا نه، واقعيت
اين است كه كوشش كرد تا تمام يادبود هاي او را در مصر نابود كنند. باتشکر از دوست عزیزم امیر http://www.egypt.blogfa.com/
هیچ می دانید بزرگترین کشف باستان شناسی سده گذشته, کشف مقبره " توت عنخ امن " بوده است؟ ایا
دوست دارید احساس قبل و بعد از کشف این مقبره اسرار امیز را در وجودتان احساس کنید.؟ امروز تصمیم دارم شما را تا انجا که در توان دارم با هاروارد کارتر در کشف این بنای باشکوه همسفر کنم . نویسنده توانای انگلیسی بنام "L.G.H.JAMES " در کتابی با عنوان " هاروارد کارتر " با ما از روزهای قبل و بعد از کشف این مومیایی باستانی سخن میگوید . تصمیم من این بود که این مطلب را در 3 پست در اختیار شما مهربانان قرار دهم – اما دیدم حیف است برای لحظه ای شما را از احساس درونیتان خارج کنم .برای همین مجبور شدم بخاطره سنگین نشدن وبلاگ صفحه ای را لینک کنم تا شما نهایت لذت را از مطلب ببرید . مورد بعد مربوط به تصاویر میباشد, شما میتوانید تصاویر بزرگ این حادثه را در البوم اختصاصی وبلاگ پیشگویان بزرگ مشاهده کنید . ( البوم تصاویر ) دوستی در مطلب " مقبره مرگ " یاداوری کرده بود که نام سعی این مومیایی " توت عنخ امن " میباشد . انهم به روی چشم – از تمام عزیزان که با ایمیل و نظرات خود ما را دلگرم می کنند, صمیمانه دستشان را میفشارم و نهایت تشکر را دارم .
راهی بسوی توت عنخ امن
چاره ای نبود و باید از خیر جستجو میگذشت . " جرج هربرت " پنجمین کنت خانواده " کارناروون " طی یک سرمایه گذاری 25 هزار پوندی خود ( معادل یک میلیون دلار فعلی ) که ظرف 6 سال در اختیار باستان شناسی بنام " هاروارد کارتر " قرار داده بود, به جز 13 کوزه کوچک مرمر سفید چیز دیگری در "دره شاهان"
نیافته بود . اکنون تابستان سال 1322 این اشراف زاده ناخرسند به این نتیجه رسیده بود که میبایست رویای یافتن گور گمشده " توت عنخ آمن " را کنار بگذارد . او مانند قمار بازی که پس از باختهای متوالی از پشت میز برمی خیزد – قصد داشت از ماجراجوئی های بیشتر دست بکشد . اما " کارتر " مصمم بود به کار خود ادامه دهد . این باستان شناس کوتاه قد و چهار شانه, با بینی پهن و بزرگ و سبیل امرانه که چهره ای خشن به او بخشیده بود, با شکست کامل ارزوی دیرینه اش مواجه بود – از اینرو شجاعانه اعلام داشت که کار را با هزینه خود ادامه خواهد داد . با توجه به وضعیت مالی " کارتر " که نشان دهنده تو خالی بودن عهد و سوگند وی بود, " لرد کارناروون " تحت تاثیر عزم جزم دوست خود, با اکراه موافقت نمود که فقط یکسال دیگر هزینه کاوش را تقبل خواهد کرد . " کارتر " در اعتقاد خود به این مسئله که مقبره محل دفن " توت عنخ امن " در دره شاهان دست نخورده میباشد عملا" تنها بود . در سال 1922 پافشاری او در جستجوهایش, سبب ریشخند و استهزاء برخی همکارانش گردیده بود . علاقه او به این گور 15 سال پیش در سال 1907 بر انگیخته شد و این زمانی بود که یک حقوقدان ثروتمند امریکائی بنام " تئودور دیویس " که در زمان بازنشستگی خویش به باستان شناسی روی اورده بود, به حفره کوچکی برخورده بود که قطعاتی از مصنوعات, حلقه های گل, و خورده های نان کوزه های شراب در ان موجود بود و برخی از ان اشیاء مهر سلطنتی " توت عنخ امن " زده شده بود . همانگونه که بررسیهای بعدی نشان داد, این اشیاء عتیقه فی الواقع پس مانده های از مراسم خاکسپاری ان فرعون بوده اند – اما " دیویس " مدعی بود که محل گور را شناسائی کرده است – ولی " کارتر " این ادعا را رد میکرد . کشف مهرهای " توت عنخ امن " کارتر را به این فکر انداخت که ارامگاه این فرعون جوان در محدوده مثلثی دو نیم هکتاری که محل حفاری " دیویس " بود قرار دارد, یعنی همان محدوده در بر گیرنده گورهای سه فرعون دیگر به نامهای " رامسس دوم " – " مرنپتاه " و " رامسس ششم " – تصمیم او به حفاری در این محدوده نشان دهنده عزم و لجاجت و یکدندگی او بود . صبح هیجان انگیز 4 نوامبر سال 1922 فرا رسید . همزمان با اخرین حفاری " کارتر " در جائی که توده سنگهای مربوط به گور " رامسس ششم " بر رویهم انباشته شده بود . سکوت عجیبی حکمفرما بود . کارگران او پله ای را که در قاعده یک سنگ تراشیده شد بود کشف کرده بودند – همه انها منتظر او بودند تا فرمان صادر شود . این باستان شناس دستور داد که به فوریت کار حفاری ادامه یابد و خود با هیجان به تماشای پدیدار شدن پلکانی که به پائین میرفت ایستاده بود . شانزده پله به یک گذرگاه زیر زمینی حفاری شده در درون تخته سنگها راه میبرد که مملو از قلوه سنگ بود . این گزرگاه 27 فوت طول داشت و پاکسازی ان چندین روز طول کشید . هنگامیکه دهلیز تمیز شد, " کارتر " خود را در برابر دری یافت که توسط تخته سنگهای بزرگ مسدود شده بود . بر روی
این درب مهر و نشان گور سلطنتی مربوط به " دره شاهان " وجود داشت . او با قلب طپنده متوجه شد که در مزبور در ایام باستان گشوده شده و مجددا" مهر و موم گشته است . او بعدها نوشت : شک و تردیدهای ناشی از ناکامیهای گذشته بدنم را به لرزه دراورد – ایا این یک گور سلطنتی بود؟ ایا بالاخره گور " توت عنخ امن " را کشف کرده بود؟ ایا این گور هم توسط غارتگران عهد باستان از محتویات خود خالی شده بود.؟ برای پاسخ این سئوالات – میبایست 2 هفته دیگر صبر میکرد تا حامی مالی او یعنی " لرد کارناروون " که در انگلستان بسر میبرد به وی بپیوندد . در هر صورت او دستور داد تا مجددا" دهلیز و پلکان را از سنگ پر کرده و بر روی ان تخته سنگهایی قرار دهند تا مبادا دزدان – این 2 مرد را از ارزوی دیرینه شان که همانا گشودن در بدست خودشان بود محروم سازند . " دره شاهان " دهها سال بود که مورد توجه باستان شناسان قرار داشت. اگر چه این منطقه بسیار گرم و خشک و خالی از هر موجودی زنده ای بود, اما بخاطره تاریخچه پر از بیم و ترس ان – اذهان را به خود مجذوب میساخت . در این مکان متروک, در میان تپه های سنگی ان سوی "تبس " 28 فرعون قدرتمند در گورهای عمیقی خفته بودند که هم جنبه خانه را داشت و هم جنبه قبر – زیرا این گورها مملو از تجملات و لذتهای زندگی بود . این محلهای دفن, جایگاه سحر و جلال خیره کننده ای بودند . در طی 420 سالی که این دره ارامگاه شاهان شده بود ( منظور نام جدیدش میباشد ) جمعی متشکل از کارگران و هنرمندان فعال مشغول حجاری و تزئین گورهای سلطنتی بودند و از پی خود, اسناد و مدارک باور نکردنی از نقاط ضعف و قوت خود بر جای گذاشته – که این دره را نه فقط برای مردگان – بلکه برای زندگان نیز قابل توجه میساخت .
لحظه تاریخی فرا رسید
با ورود " لرد کارناروون " و دخترش " لیدی اولین " و دوستانشان " ارتور کلندر " کارتر دستور داد تا گذرگاه را
پاکسازی کنند و سپس در بعد از ظهر 26 نوامبر, اسکنه خود را بدست گرفت و در حالیکه دوستانش به خیره شده بودند, در تاریکی گذرگاه به ایجاد حفره ای در فوقانی ترین قسمت بلوکهایی که بر سر راه قرار داده شده بودند پرداخت . کارتر میگوید : با دستانی لرزان شکاف باریکی در گوشه فوقانی سمت چپ ایجاد کردم .شمع را داخل حفره نمودم و به تماشای درون اتاق پرداختم . وقتی چشمانم به تاریکی عادت کرد, بتدریج قادر شدم محتویات اطاق را ببینم . حیوانات عجیب و غریب, مجسمه های طلا که درخشش ان همه جا را گرفته بود . برای لحظه ای که برای دیگران بی نهایت طول کشید از حیرت و تعجب گنگ شدم . " لرد کارناروون " با اضطراب از من پرسید : چیزی می بینی؟ و من تنها کلماتی را که توانستم بر زبان بیاورم اینها بود –(( بله چیز های شگفت انگیز ))





مطالعه بازمانده هاي باستاني با مدرن ترين تکنولوژي موجود يکي از اهداف پروژه موميايي موزه منچستر است. مقاله زير نشان مي دهد که چگونه تصوير نگاري مادون قرمز، ابزاري ارزشمند براي اين منظور فراهم کرده و براي مطالعه ترکيبات شيميايي اجساد موميايي، در 3000 سال قبل، مورد استفاده واقع شده است. تا قرن بيستم، بيشتر يافته هاي ما در مورد مصر باستان و تمدن آن ها بر اساس نظريات و گزارشات نويسندگان قديمي، از اهرام و نقوش حک شده بر ديوارها و نيز بر اساس تئوري هايي بود که توسط باستانشناسان ارائه شده بود. به تدريج، آناليزهاي علمي بر روي بافت ها و تصاوير ديوارها، کمک زيادي به پايه دانش ما در اين زمينه کرد و تکنيک هاي مورد استفاده براي آزمايش آنها گسترش يافت. اين مقاله استفاده از متدهاي جديد تصويرنگاري مادون قرمز براي تعيين ترکيبات شيميايي در مقياس ميکروسکوپي را بيان مي کند. امروزه محققان با استفاده از روش هاي گازکروماتوگرافي اسپکترومتري جرمي GC/MS و LC/MS گزارشات نويسندگان قديم در مورد مراحل موميايي کردن اجساد توسط مصريان باستان را بررسي و تاييد مي کنند. اين متدهاي جديد در پروژه عظيم موميايي موزه منچستر، تحت نظر مسئول مصرشناس پروفسور روزالي ديويد اجرا شده اند. اين پروژه، که در سال 1972 شروع شد، با هدف استفاده از جديدترين تکنولوژي موجود در تحقيقات اجساد موميايي 3000 ساله امپراتوري مصر آغاز به کار کرد. اين آثار در موزه کلکسيون مصر در منچستر نگهداري مي شوند. تکنيک هاي مورد استفاده در 30 سال گذشته از قبيل اسکنينگ مغناطيسي، DNAprofiling و آناليز X-Ray و اخيرا آناليز کروماتوگرافي و اسپکتروسکوپي، که در اينجا شرح داده مي شوند، راه هايي را پيش رو گذاشته اند که براي دانستن زندگي اين دوره مصري ها کمک زيادي کرده است.
من سینوهه پسر سنموت و زوجه او کیپا این کتاب را مینویسم.
من این کتاب را برای این تحریر نمیکنم که خدایان سرزمین مصر را مدح نمایم برای اینکه از خدایان به تنگ آمدهام.
من این کتاب را نمینویسم تا فراعنه مصر را مورد مدح قرار بدهم برای اینکه از اعمال فراعنه مصر متاذی هستم.
من این کتاب را نمینویسم تا بخدایان یا سلاطین مصر تملق بگویم.
آنچه مرا وادار به نوشتن این کتاب میکند ترس از آینده یا امیدواری بآتیه نیست.
من در مدت عمر خود آنقدر آزمایشهای تلخ تحصیل کرده بقدری گرفتار متاعب شدهام که دیگر از چیزهای موهوم و آینده نامعلوم بیم ندارم.
من از امیدواری نسبت به بقای نام و شهرت جاوید خسته شدهام همانگونه که از خدایان و پادشاهان هم به تنگ آمدهام.
من این کتاب را فقط برای خود مینویسم و از این حیث تصور میکنم که با تمام نویسندگان گذشته و نویسندگانی که در آینده خواهند آمد فرق دارم.
زیرا هرچه تا امروز از طرف نویسندگان گذشته نوشته شده یا برای خوش آمد خدایان بوده یا برای راضی کردن پادشاهان و انسانهای دیگر.
من فراعنه را هم جزو انسانها بشمار میآورم زیرا آنها فرقی با ما ندارند و هرگاه هزار مرتبه آنانرا جزو خدایان بشمار آورند باز پادشاهان مثل ما هستند و حب و بغض دارند و مثل ما امیدوار و ناامید میشوند.
گرچه آنها قدرت دارند که کینه خویش را تسکین بدهند و هنگامی که میترسند چارهای برای رفع ترس بیندیشند ولی این قدرت آنها را از تحمل رنج مصون نمیکند و مثل ما درد میکشند و مانند سایر افراد بشر دچار اندوه میگردند.
تا امروز در جهان آنچه نوشته شده یا بر حسب امر سلاطین برشته تحریر در آمده یا برای تملق گفتن بخدایان یا برای فریب دادن مردم و القای حوادثی که اتفاق نیفتاده و قلب حقیقت و جعل وقایع موهوم.
خواستهاند بمردم القاء کنند که آنچه بچشم خود دیدند واقعیت نداشته و حوادث واقعی غیر از آن است که تصور میکردند. خواستهاند بمردم بقبولانند در فلان حادثه سهم فلان مرد بزرگ بسیار ناچیز بوده و برعکس فلان مرد ناچیز در آن حادثه سهمی بزرگ داشته است.
من بجرئت میگویم زیرا یقین دارم که از روزی که بشر به جهان آمده تا امروز آنچه نوشته یا برای این بوده که خدایان را راضی کند یا برای راضی کردن افراد بشر نویسندگی نموده خواه افراد مزبور پادشاهان باشند یا افراد دیگر.
من تصور میکنم در آینده نیز همین طور خواهد بود و هر کس در آتیه قلم بدست بگیرد یا برای این است که بخدایان تملق بگوید یا سلاطین را راضی کند یا افراد بشر را خواه افراد مزبور یک ملت باشند یا یک جامعه و طبقهای خاص از یک ملت.
من از اینجهت تصور میکنم که در آینده هم تمام نویسندگان برای راضی کردن خدایان و سلاطین و افراد بشر نویسندگی خواهند کرد که در این جهان هیچ چیز تازه بوجود نمیاید و همه چیز تجدید میشود و آنچه در گذشته وجود داشته باز بظهور میرسد.
انسان در زیر خورشید بطور کلی تغییر پذیر نیست و صد هزار سال دیگر انسانی که بوجود میآید همان انسان امروزی میباشد ولی شاید لباس و طرز آرایش موی سر و ریش و کلمات او تغییر کند.
فقط یک چیز انسان هرگز تغییر نخواهد کرد و آن هم حماقت اوست و صد هزار سال دیگر انسانی که بوجود میآید مانند انسان دوره ما و آنهائیکه قبل از مادر دوره اهرام میزیستند احمق خواهد بود و او را هم میتوان با دروغ و وعدههای بیاساس فریفت برای اینکه انسان جهت ادامه حیات محتاج دروغ و وعدههای بیاساس است و فطرت او ایجاب میکند که همواره بدروغ بیش از راست و به وعدههای بیاساس که هرگز جامه عمل نخواهد پوشید بیش از واقعیت ایمان داشته باشد.
تا جهان باقی است نوع بشر احمق خواهد بود و فریب دروغ و وعدههای بیبنیان را خواهد خورد منتها در هر دوره به مقتضای زمان یکنوع دروغ باو خواهند گفت و با یک عنوان جدید وعدههای بیاساس باو خواهند داد و او هم با شعف و امیدواری دروغ و مواعید موهوم را خواهد پذیرفت و اگر کسی درصدد بر آید که او را از اشتباه بیرون بیاورد و بگوید اینکه بتو میگویند دروغ است و قصد دارند که تو را فریب بدهند و بیا تا من حقیقت را بتو ارائه بدهم انسان به خشم در میآید و آن شخص را باتهام اینکه خائن و تبهکاری است بقتل میرساند.
ایمان بدروغ و وعدههای موهوم و بشارتهائی که هرگز جامه عمل نخواهد پوشید طوری با سرشت بشر آمیخته شده که انسان افسانه را بر وقایع حقیقی ترجیح میدهد و همین که یک نقال زبان میگشاید و نقل میگوید مردم اطرافش را میگیرند و با اینکه بچشم خود میبینید که وی کنار کوچه روی خاک نشسته معهذا وقتی صحبت از کشف گنج میکند و بشارت میدهد که زر و سیم عاید مستمعین خواهد شد همه باور مینمایند.
ولی من سینوهه نویسنده این کتاب از دروغ آنهم در این مرحله پیری نفرت دارم و در این کتاب دروغ نمینویسم.
شاید اگر جوان بودم و این کتاب را در جوانی مینوشتم من نیز مثل نویسندگان دیگر دروغ میگفتم و چیزی تحریر میکردم که مورد پسند خدایان یا سلاطین یا سایر افراد بشر باشد.
ولی در این دوره پیری که از خدایان و پادشاهان و سایر افراد بشر مایوس شدهام دروغگوئی نه مورد تمایل من است و نه مورد لزوم.
چون من این کتاب را برای دیگران نمینویسم و قصد ندارم که کسی را راضی کنم لاجرم این کتاب را برای خود برشته تحریر در میآورم.
آنچه من در این کتاب مینویسم چیزهائی است که به چشم خود دیدم یا میدانم که واقعیت دارد ولو آنکه بچشم ندیده باشم و از این حیث من با نویسندگانی که قبل از من بودند یا بعد از من خواهند آمد فرق دارم زیرا گذشتگان و آیندگان (چون در جهان همه چیز تکرار میشود) پیوسته آنچه را که با دو چشم دیدند و خواهند دید نمینویسند و گاهی واقعیت را زیر پا میگذارند و چیزهائی مینویسند که کمک بشهرت آنها بنماید.
آن کس که چیزی مینویسد یا نوشته خود را روی سنگ نقر مینماید امیدوار است که آیندگان نوشته او را بخوانند و بر او آفرین بگویند و اعمال برجستهاش را تجلیل کنند.
ولی در کلامی که من برشته تحریر در میآورم چیزی وجود ندارد که سبب آفرین شود و کارهائیکه من انجام دادهام در خور تقدیر نیست و من یک مرد خردمند نمیباشم تا اینکه آیندگان از من پند بگیرند و اطفال در مدرسه هرگز جملههائی را که من گفتهام روی الواح خاکرست نخواهند نوشت تا اینکه مشق خط بکنند و از روی آنها نوشتن را بخوبی فرا بگیرند و مردان بالغ هنگام صحبت کردن برای اینکه خود و اطلاعات خود را برخ دیگران بکشند جملات مرا تکرار نخواهند نمود زیرا من هیچ امیدوار نیستم که کسی کتاب مرا بخواند و نام مرا بخاطر بیاورد.
بفرض اینکه من مردی خردمند بودم و رای صائب میداشتم و این امیدواری وجود داشت که آیندگان کتاب مرا بخوانند باز خرد و تدبیر من برای نسلهای آینده بدون فایده بود زیرا انسان از شنیدن پند و خواندن کتب خردمندان اصلاح نمیشود.
چه انسان بقدری شرور و بیرحم و موذی است که تمساح رود نیل نسبت بوی رحیم و کمآزار میباشد و قلب او که سختتر از سنگ است هرگز نرم نمیشود و محال است که روزی غرور و خودپسندی او از بین برود یک انسان را با لباس در رود نیل بینداز که شاید زیر آب رفتن او را تغییر بدهد و بعد ویرا از رودخانه خارج کن و به محض اینکه لباسش خشک شد همانست که بود.
یک انسان را دچار بزرگترین و شدیدترین بدبختیها بکن که شاید اصلاح شود و به محض اینکه بدبختی او از بین رفت و خود را مرفه و سعادتمند دید مبدل بهمان میشود که بوده است.
من در مدت عمر خود تحولات و انقلابات متعدد دیدم و هر دفعه فکر میکردم که بعد از تحول و انقلاب انسان تغییر خواهد کرد ولی دیدم که هیچ تغییر در او بوجود نیامد بنابراین چگونه میتوان امیدوار بود که خواندن یک کتاب سبب تغییر و اصلاح نوع بشر شود.
کسانی هستند که میگویند آنچه امروز اتفاق میافتد بدون سابقه میباشد و هرگز در جهان روی نداده ولی این گفته ناشی از سطحی بودن اشخاص و بیتجربگی آنهاست چون هر واقعه که در جهان اتفاق بیفتد سابقه دارد.
من که سینوهه نام دارم بچشم خود دیدم که در کوچه پسری پدر خود را بقتل رسانید زیرا پسر علامت صلیب بر سینه نصب کرده بود و پدر علامت شاخ داشت.
من دیدم که غلامان و کارگران علیه اغنیاء و اشراف قیام کردند و دیدم که خدایان بجنگ یکدیگر برخاستند.
من بچشم خود مشاهده کردم مردی که پیوسته شراب گرانبها در پیمانه زر مینوشید هنگام تنگدستی کنار رود نیل خود را سیراب مینمود. من مشاهده کردم آنهائی که زر در ترازو میکشیدند در چهارراه گدائی مینمودند و زنهای همین اشخاص خود را برای یک قطعه مس به سیاهپوستان میفروختند که بتوانند برای فرزندان خود نان تهیه نمایند و اینها که دیدم قبل از من هم روی داده بود و پس از من نیز اتفاق خواهد افتاد.
در دوره من مردم از وقایع گذشته عبرت و پند نگرفتند و در این صورت چگونه میتوان گفت که آیندگان از وقایع دوره من که در این کتاب میخوانند عبرت خواهند گرفت.
در دوره من مردم از وقایع گذشته عبرت و پند نگرفتند و در این صورت چگونه میتوان گفت که آیندگان از وقایع دوره من که در این کتاب میخوانند عبرت خواهند گرفت.
همانطور که تا امروز انسان تغییر نکرده در آینده هم تغییر نخواهند کرد.
این است که من این کتاب را برای این نمینویسم که کسی اندرز بخواند و از گذشته پند بگیرد.
من این کتاب را برای خود مینویسم زیرا دانائی مرا رنج میدهد و مثل یک تیزآب قلب مرا میخورد و من مجبورم که آنچه میدانم بنویسم تا اینکه از رنج من کاسته شود.
من این کتاب را در سومین سال سکونت خود در نقطهای واقع در ساحل دریای شرقی که محل تبعید من است شروع کردم و آنجا منطقهایست که کشتیهائی که بهندوستان میروند از آنجا حرکت میکنند و در اطراف محل سکونت من کوههای سرخ رنگ وجود دارد و در گذشته سلاطین مصر برای ساختن مجسمههای خود از سنگ کوههای مزبور استفاده میکردند.
من از این جهت این کتاب را مینویسم که دیگر شراب در کام من طعم ندارد و نسبت به تفریح با زنها تمایلی در خود احساس نمیکنم و مشاهده ماهیها در برکهها و دیدن گلها در باغ بمن لذت نمیبخشد و در شبهای سرد زمستان یک دختر جوان سیاهپوست کنار من میخوابد و بستر مرا گرم میکند ولی حضور او در بسترم مرا خوشوقت نمینماید.
مدتی است که خوانندگان آواز را جواب گفتهام چون نه از آواز آنها لذت میبرم نه از نغمه نوازندگان و برعکس صدای موسیقی و آهنگ آواز مرا ناراحت مینماید.
دیگر زر و سیم و گوهر و پیمانههای طلا و عنبر و عاج و چوب آبنوس در نظرم جلوه ندارد.
با اینکه در تبعیدگاه زندگی میکنم همه اینها را که گفتم دارم زیرا آنچه داشتم از من نگرفتند و از طبس پایتخت مصر مردی که در گذشته غلام من بود و اینک خیلی توانگر است برای من بسی چیزهای گرانبها فرستاد.
هنوز غلامانم از ضربات عصای من میترسند و سربازانی که مستحفظ من میباشند وقتی مرا میبینند دستها را روی زانو میگذارند و رکوع میکنند.
ولی حدود منطقهای که من میتوانم در آن گردش کنم محدود است و هیچ کشتی نمیتواند از راه دریا بساحلی که من در آن زندگی مینمایم نزدیک شود. و چون همه چیز از نظرم افتاده و دیگر نخواهم توانست به مصر برگردم و اراضی سیاه را زیر پای خود احساس کنم و بوی شبهای بهار طبس به مشام من نخواهد رسید این کتاب را مینویسم.
امروز من در اینجا مردی منزوی هستم ولی در گذشته نام من در کتاب طلائی فرعون ثبت شده بود و در کاخ زرین که از کاخهای سلطنتی مصر است در کوشکی واقع در طرف راست مسکن فرعون سکونت داشتم.
در آن موقع گفتار من بیش از گفته برجستهترین مردان مصر ارزش داشت و اشراف برای من هدایا میفرستادند و طوق زرین از گردنم آویخته بود.
من در آنوقت هرچه را که یک نفر ممکن است آرزو کند داشتم ولی چیزی میخواستم که هیچ انسان نمیتواند بدست بیاورد و آن حقیقت بود یعنی حقیقت آزادی و مساوات و دادگستری.
بهمین جهت امروز در این نقطه دور افتاده کنار دریای شرقی زندگی میکنم زیرا در ششمین سال سلطنت هورمهب فرعون مصر مرا بجرم خواستن آزادی و مساوات و عدالت از مصر تبعید کردند و هورمهب امر کرد که اگر بخواهم به مصر برگردم مرا مثل یک سگ دیوانه بقتل برسانند و هرگاه قدمهای من بخاک مصر برسد مرا مثل یک وزغ با یک لگد روی سنگها و خاکهای مصر له کنند و مستحفظینی که از طرف فرعون مصر در اینجا گماشته شدهاند مامورند که نگذارند من از حدودی که برای گردشم تعیین شده است تجاوز نمایم.
در صورتی که فرعون روزی دوست من بود و من تصور میکنم که در آن موقع وی بمن احتیاج داشت و من خدماتی برایش انجام دادم.
ولی از مردی چون هورمهب فرعون مصر که از نژادی پست میباشد و اصالت ندارد نباید جز این انتظار داشت و این مرد بعد از اینکه به سلطنت رسید اسامی سلاطین گذشته مصر را از روی ابنیه و معابد محو کرد و بجای آنها اسامی پدر و مادر و اجداد خود را نوشت روزی که او در معبد تاج بر سر میگذاشت من حضور داشتم و دیدم که تاج سرخ و سفید مصر را بر سر نهاد و شش سال بعد از تاجگذاری مرا تبعید کرد و این هم دلیلی دیگر است که من خوب میدانم وی در چه تاریخ فرعون مصر شد معهذا کاتبان خود را واداشت که دوره سلطنت او را طولانی کنند و اینطور بنویسند که وی هنگامی که مرا تبعید کرد سی و دو سال از دوره سلطنتش میگذشت.
من این را بچشم خود دیدم و او وقتی مرا تبعید کرد آنقدر مغرور و قوی بود که اهمیت نمیداد که تاریخ تبعید من در جائی ثبت شود لیکن میخواهم بگویم که چون هورمهب تاریخ سلطنت خود را قلب کرد کسانی که در آینده تاریخ سلطنت او را بخوانند تصور مینمایند که وقتی من تبعید شدم سی و دو سال از سلطنت او میگذشت در صورتیکه بیش از شش سال نگذشته بود.
چون آن مرد تاریخ سلطنت خود را از روزی حساب کرد که در جوانی در حالیکه یک قوش مقابل او پرواز مینمود وارد طبس شد.
چنین است تاریخی که یک پادشاه مصر برای خود مینویسد و در اینصورت آیا میتوان بتواریخی که برای سلاطین گذشته نوشته شده اعتماد نمود؟
در جوانی گوئی کور بودم و حقیقت را نمیدیدم و بهمین جهت از مردی که برای حقیقت زنده بود نفرت داشتم چون میدیدم که حقیقت او در سرزمین مصر وحشت و هرج و مرج بوجود آورده است.
او میخواست با خدای خود یعنی حقیقت زندگی کند و من قدر وی را ندانستم و برای محو آن مرد اقدام کردم و امروز باید کیفر عمل خود را ببینم زیرا من هم میخواهم با حقیقت زندگی کنم ولی نمیتوانم.
حقیقت مثل یک کارد برنده و یک زخم غیر قابل علاج است و بهمین جهت همه در جوانی از حقیقت میگریزند و عدهای خود را مشغول به بادهگساری و تفریح با زنها میکنند و جمعی با کمال کوشش در صدد جمعآوری مال بر میآیند تا اینکه حقیقت را فراموش نمایند و عدهای بوسیله قمار خود را سرگرم مینمایند و شنیدن آواز و نغمههای موسیقی هم برای فرار از حقیقت است.
تا جوانی باقی است ثروت و قدرت مانع از این است که انسان حقیقت را ادارک کند ولی وقتی ژیر شد حقیقت مانند یک زوبین از جائی که نمیداند کجاست میآید و در بدنش فرو میرودد و او را سوراخ مینماید و آن وقت هیچ چیز در نظر انسان جلوه ندارد و از همه چیز متنفر میشود برای اینکه میبیند همه چیز بازیچه و دروغ و تزویر است آنوقت در جهان بین همنوع خویش خود را تنها میبیند و نه افراد بشر میتوانند کمکی باو بکنند و نه خدایان.
من سینوهه که این علامات را روی پاپیروس نقش میکنم اعتراف مینمایم که قسمتی از اعمال من بسیار زشت بوده و من حتی مرتکب تبهکاریها شدم برای اینکه تصور میکردم آن تبهکاریها مشروع و لازم است ولی این را هم میدانم که اگر بر حسب اتفاق این کلمات در آینده از طرف کسی خوانده شد وی از زندگی من درس نخواهد آموخت و پند نخواهد گرفت.
دیگران وقتی مرتکب گناه میشوند به معبد آمون میروند و آب مقدس آمون را روی خود میریزند و با این عمل تصور مینمایند که از گناه پاک شدهاند.
ولی من که در این آخر عمر به خدایان عقیده ندارم برای اینکه میدانم که آنها نیز مثل افراد بشر اهل دروغ و نیرنگ و تزویر هستند بوسیله آب مقدس آمون خود را مطهر نمینمایم و میدانم که هیچ قدرتی قادر نیست که یک تبهکار را بیگناه کند برای اینک هیچ قدرتی قادر نمیباشد که قلب یک نفر را تغییر بدهد و مردی که مرتکب گناه میشود در قلب خود خویش را تبهکار میبیند.
ولی میاندیشم که اگر اعمال خود را بنویسم از فشاری که بر من وارد میآید کاسته میشود.
دیگران بدروغ مناظر اعمال نیک خود را بر دیوارهای قبر خویش نقش میکنند تا اینکه در دنیای مغرب اوزیریس را فریب بدهند و اعمال مزبور را در ترازوی وی بگذارند تا اینکه کفه اعمال نیکو سنگین شود.
من قصد فریب کسی را ندارم و ترازوی من این پاپیروس است و شاهین ترازو این قلم میباشد که در دست من است و اینک علائمی را روی پاپیروس نقش میکند.
ولی شاید من قصد دارم خود را فریب بدهم پناه بر خدایان... که انسان آن قدر دروغگو و محیل آفریده شده که بدون اینکه خود بداند خویش را نیز فریب میدهد.
اگر هم چنین باشد باری نوشتن این کتاب برای من مانند تریاک است و سبب تسکین میشود. تریاک درد را تسکین میدهد ولی قطع ماده نمیکند و مرض را از بین نمیبرد و این کتاب هم مرا تسکین خواهد داد اما نخواهد توانست که اعمال زشت مرا زائل و مرا تطهیر کند.
قبل از اینکه شروع به نوشتن کتاب کنم میخواهم قلب خود را آزاد بگذارم که قدری بنالد زیرا قلب من قلب یک مرد مهجور و مطرود است و احتیاج به نالیدن دارد.
قلب من در آرزوی هوای مصر و نیل و طبس مینالد زیرا کسی که یک مرتبه آب شط نیل را نوشید پیوسته آرزوی نوشیدن آن آب را دارد و هیچ آب دیگر عطش او را رفع نمیکند.
کسی که در طبس چشم به جهان گشوده آرزو دارد که طبس را ببیند زیرا در جهان شهری مانند طبس وجود ندارد.
کسی که در یک کوچه طبس بزرگ شده اگر بعد منتقل به یک کاخ شود که با چوب سدر آن را ساخته باشد باز در آرزوی آن کوچه است تا اینکه بتواند رایحه سوختن تپاله گاو را در اجاقهائی که مقابل خانهها بوجود میآورند و روی آنها ماهی سرخ مینمایند استشمام کند.
اگر من میتوانستم یک مرتبه دیگر روی زمین سیاه سواحل نیل گام بردارم حاضر بودم که پیمانه طلای شراب خود را با یک لیوان سفالین زارعین مصر تعویض کنم و این جامه کتان را که در بر دارم دور بیندازم و لنگ غلامان را بر کمر ببندم.
اگر من میتوانستم یک مرتبه دیگر صدای وزش باد را از وسط نیزارهای ساحل نیل بشنوم و پرواز چلچلهها را روی آب نیل ببینم همه دارائی خود را برای مرتبه دیگر به فقرا میبخشیدم.
چرا من یک پرستو نیستم تا بدون اینکه مستحفظین بتوانند ممانعت کنند از این جا پرواز نمایم و بسرزمین مصر بروم و در آن جا روی یکی از ستونهای مرتفع معبد آمون در حالیکه قبه طلائی شاخصها در نور آفتاب پرتو افشانی میکنند لانه بسازم و بوی بخور معبد و خون قربانیان عبادتگان را استشمام کنم.
چرا یک پرنده نیستم تا از بالای بام معبد آمون به تماشای اطراف مشغول شوم و ببینم چگونه گاوها ارابههای سنگین را در کوچههای طبس میکشند و افزارمندان در دکانهای خود مشغول کوزه ساختن و حصیر بافتن و نان پختن هستند و میوه فروشان با آهنگی خوش میوههای خود را به عابرین عرضه میدارند.
اوه... ای آفتاب درخشنده دوره جوانی... ای دیوانگیهای لذتبخش دوران شباب... کجا هستید و چرا مرا ترک کردهاید؟
امروز من نانی از مغز گندم میخورم و میتوانم هر لقمه نان را در یک کاسه پر از عسل فرو ببرم ولی این نان در دهان من تلخ است و لذت نان خشک دوره جوانی را که پر از سبوس بود نمیدهد.
ای سالهای گذشته که رفتهاید توقف کنید... و برگردید... ای آمون (یعنی خورشید – مترجم) که پیوسته در آسمان از مشرق بطرف مغرب حرکت میکنی یکمرتبه از غرب بسوی شرق حرکت کن تا من جوانی از دست رفته را بازیابم. ای رعشههای دوره جوانی که در آغوش مینا و مریت بر من مستولی میشدید کجا هستید و چرا من دیگر این رعشههای لذتبخش را در آغوش هیچ زن در خود احساس نمیکنم ای قلم نئین که در دست من هستی و روی پاپیروس حرکت میکنی اینک که خدایان نمیتوانند دوران کودکی و جوانی مرا برگردانند تو با نوشتن خاطرات گذشته دوره طفولیت، رعشههای لذتبخش دوره جوانیام را بمن بازگردان تا سینوهه که امروز از بدبختترین زارعین سرزمین سیاه بدبختتر است با گذشته مشغول شود و غم موجود را فراموش نماید.
******* *************** ********
مردی که من تصور میکردم پدرم میباشد موسوم به سنموت طبیب بود و در محله فقرای طبس میزیست و افراد بیبضاعت را معالجه میکرد.
زنی باسم کیپا که من او را مادر خود میدانستم زوجه وی بشمار میآمد.
این دو نفر با اینکه پیر شدند فرزند نداشتند و بهمین جهت در دوره کهولت خود مرا به فرزندی پذیرفتند.
سنموت و کیپا چون ساده بودند گفتند که مرا خدایان برای آنها فرستادهاند و پیشبینی نمیکردند که من چقدر باعث بدبختی آنها خواهم شد.
کیپا که افسانهها را دوست میداشت مرا بنام قهرمان یکی از افسانهها باسم سینوهه خواند و سینوهه مردی بود که بنا بر روایت یکروز در خیمه فرعون یک راز وحشتآور شنید و از بیم آنکه کشته شود گریخت و سالها در کشورهای بیگانه بسر برد و ماجراهای خطرناک برایش پیش آمد که از همه سالم جست.
کیپا هم که زنی ساده بود تصور میکرد که من نیز از حوادث خطرناک جان بسلامت برده باو رسیدهام و اگر اسم سینوهه را روی من بگذارد در آینده هم میتوانم از گزند حوادث مصون بمانم.
ولی کاهنان خدای آمون میگویند که اسم در سرنوشت انسان اثری زیاد دارد و شاید بهمین جهت من گرفتار ماجراها و مخاطرات شدم و مدتی در کشورهای بیگانه بسر بردم و شاید چون موسوم به سینوهه بودم برازهای خطرناک یعنی راز پادشاهان و زنهای آنان که سبب مرگ میشود پی بردم و بالاخره این نام مرا مردی مطرود کرد و دچار تبعید گردیدم.
من فکر نمیکنم که چون کیپا نامادری من مرا بنام سینوهه خواند من در دوران عمر گرفتار ناملایمات و ماجراهای زیاد شدم.
اگر نام من کپرو یا کفرن یا موسی میبود باز سرنوشت من همان میشد ولی نمیتوان انکار کرد که سینوهه مردود و مطرود گردید لیکن مردی باسم هورمهب یعنی پسر شاهین به سلطنت رسید و تاج پادشاهی مصر را بر سر نهاد. (در زبان فارس باید گفت جوجه شاهین نه پسر شاهین ولی ما برای رعایت امانت در ترجمه این تعبیر ناصواب را بکار بردیم – مترجم).
این است که گاهی از اوقات حوادث زندگی یک نفر طوری با نام او جور در میآید که مردم فکر میکنند که اسم در سرنوشت انسان اثر دارد.
پارهای از اشخاص برای اینکه هنگام بدبختی خود را تسلی بدهند میگویند که ما مقهور نام خود شدهایم و در موقع نیکبختی بر خود میبالند که از نخست نامشان آنها را برای سعادت بوجود آورده بود.
من در زمان سلطنت فرعون آمنهوتپ سوم قدم بجهان گذاشتم و در همان سال شخصی متولد شد که بعد نام چهارم آمونهوتپ و آنگاه اخناتون را روی خود گذاشت ولی امروز کسی این نام را بر زبان نمیآورد. برای اینکه یک اسم ملعون است چون آمنهوتپ چهارم میخواست برای حقیقت زندگی نماید.
وقتی او متولد شد در کاخ سلطنتی مصر شادمانی حکمفرما بود و فرعون بشکرانه این واقعه در معبد آمون قربانی کرد و ملت مصر هم شادمانی نمود زیرا نمیدانست که در دوره سلطنت اخناتون چقدر دچار بدبختی خواهد شد.
تیئی زوجه فرعون که مدت بیست و دو سال زن او بود و در تمام معابد نامش را کنار اسم فرعون نوشته بودند تا آن تاریخ نتوانست پسری به شوهر خود بدهد.
این است که بعد از تولد آن پسر فرعون بسیار خوشوقت شد و به محض اینکه کاهنان آن پسر را ختنه کردند وی را ولیعهد و جانشین خود نامید.
آن پسر در فصل بهار و هنگامی که زارعین مصر مبادرت به کشت میکنند متولد گردید و من در فصل پائیز قبل موقعی که شط نیل طغیان مینماید قدم بجهان گذاشتم.
لیکن از تاریخ دقیق تولد خود بیاطلاع هستم زیرا وقتی نامادریام کیپا مرا دید من درون یک سبد که خلل و فرج آن را بوسیله رزین مسدود کرده بودند روی آب نیل قرار داشتم و جریان آب آن سبد را کنار رودخانه آورده وسط نیزار نزدیک خانه کیپا قرار داده بود.
چلچلهها بالای من پرواز میکردند ولی صدائی از من بر نمیخاست بطوری که مادرم تصور کرد که من مردهام ولی وقتی دست روی صورتم نهاد دریافت که زنده میباشم و مرا بخانه برد و کنار اجاق قرار داد که گرم شوم و با دهان خود در دهان من دمید تا اینکه گریه کردم.
بعد ناپدریام سنموت که رفته بود بیماران فقیر را معالجه کند با دو مرغابی و یک پیمانه آرد که بابت حقالعلاج بوی داده بودند بخانه مراجعت نمود و صدای مرا شنید و تصور کرد که کیپا یک بچه گربه بخانه آودره و خواست بوی پرخاش کند.
ولی مادرم گفت این گربه نیست بلکه طفلی است و تو باید خوشوقت باشی زیرا خدایان بما یک پسر دادند.
پدرم متغیر شد و نامادریام را بنام بوم خواند لیکن او مرا به شوهرش نشان داد و وقتی چشم سنموت بچشمها و بینی و دهان و دستهای کوچک من افتاد بترحم در آمد و حاضر شد که مرا به فرزندی بپذیرد.
بعد آن زن و شوهر به همسایهها گفتند که مرا کیپا زائیده است و من نمیدانم که آیا این دعوی را همسایگان باور کردند یا نه؟
نامادریام که من او را مادر حقیقی خود میدانستم مرا در گاهوارهای نهاد که سبدی را که روی آب نیل زورق من بود بالای سقف گاهواره قرا